تبليغاتX
روياي سپيد

روياي سپيد

سلام دوستای خوشگلللل خودم

اینجانبان من و شوشویی یک زوج بی ماشینه پیاده گز کن و مظلومیم

چی شده ؟؟

اول بدونید آقا حامدیه ما وقتی میخواد بره مغازه ازونجایی که خییییییییییییییییییییییییلییییی دوره تا منزلمون با ماشین میره

نمیدونم چند شنبه (چند روز پیش) وقتی شوشویی مغازه بوده یهو یه صدای مهیبی میاد از بیروون شوشو میپره بیرون مبینه به به ...به به یه مینی بوس خورده به یه وانت که پارک بوده و اون وانت هم خورده به ماشین جیگولیه سفیده تازه مون و افتاده تو جدول کنار خیابون...

تصور کنین شدت ضربه تا چه حدی میتونه باشه ..راننده معتاد و در هلال ماه بوده اون لحظه و فاقد گواهینامه

الان هم میگه آقا جون پووول ندارم تمام..بسیار آدم منطقی و جنتلمنیه خوشبختانه

حالا طفلی حامدی همش دنبال کارای ماشینه..اما اینقده خودمونو لوس میکنیم واسه مامان باباهامون...باباییم ماشینشو داده حامد موقتا که کارهاشو انجام بده

بابایی حامدم همش میگه ناراحتش نباشید یه خوشگل ترشوو میخرررم براتون

دلم برا جیمبوو تنگولیده شده(اسم ماشینمونه جیمبو) دیلوزم تفلدش بود یک ساله شد اما چون بیمالستانه نشد براش تفلد بگیریم

من همش به شوشو میگفتم این مسیر رو با دوچرخه برو که برات یه ورزش خوب باشه برای حفظ سلامتیت..دیگه این جریانم که پیش اومد رفت یه دوچرخه pejout خرید که خیلی نرم و راحته و ما هم تصمیم گرفتیم اگه خدا بخواد بعضی شبها بریم دوچرخه سواری باهم.

دیگه اینکه بعد از عید فطر عقد دایی کوچیکمه ..خدمت شما که ایشون متولد ۶۹ میباشد و همسریش ۷۱

و اینکه چقدرررر سن ازدواج ومده پایین تازه اینا باهم دوست هم نبودن هاااا هویجوری دست سرنوشت بهم رسوندشون

دیگه بهم گفته که برم تزیینات انجام بدم برای عقدشون حالا باید برم تور و ساتن و اینا بخرم ..چند روز پیش رفتم سفره عقدشونو دیدم که بدونم چی بخرم که با سفره شون تناسب داشته باشه

شنبه هم یه عروسی دیگه هم دعوتیم

اگه هم خدا بخواد تا عید فطر فیلممون آماده میشه خیلی ذوقشو دارم که زودی تر ببینمششش

دیگههه خواهرم آرایشگاهشو عوض کرد ازمن خواست بار اولی همراهش برم وقتی رفتم خانومه ازین فیسوو ها بود و افه میومد کلیییی بعد وقتی داشته ابروهای خواهرمو برمیداشته ازش پرسیده خواهرت مدل من میشه ؟؟خواهرم هم گفته از خودش بپرس..منو صدا زد گفت مدل من میشی؟ منم دیدم افه اومده  صدا رو کمی نازکتر کردم و گفتم نههه چند تا آرایشگاه دیگه هم بهم گفتن من زیاد تمایل ندارم ..هی میگفت اینجوریت میکنم خوشگلت میکنم و اینا هی من گفتم نه اگه خواستم خبرتون میکنم...فکر کنم خانومه تو دلش اینجوری کردحالا اومدم به شوشو گفتم گفت اگه دوس داری برو خوب

من :اما یهوو یادم اومد که  دیگه روم نمیشه که برم بس که طاقچه بالا گذاشتم..چیییی کنم حالا؟

بچه ها شوشو جونم که همیشه در جواب این سوال که منو بیشتر دوس داری یا لواشکو ؟میگه نیدونم انتخابش سخته ..... من :

بعد میگه خووووب حالا که فکر میکنم میبینم لواشکووو ترجیح میدممم بعدشم زودی از دلم درمیاره

۳۰  کیلو آلو خریده و همش رو برام لواشک درست کرده Smiley from millan.net اونم چه ماهرانه ....همه چیزش به اندازه و کاملا بهداشتی و بساط ملچ و ملوچ مون براهه ...واااااییییی چه حالی میدههه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:44  توسط توفول  | 

سلام دوستای خودمم

نماز و روزه هاتون قبول باشه الهییییییییییییییییی

چه حال و خبر؟ اینجانب هم ۳ روزه دارمم روزه میگیرممم..ولی اوایلش واقعا سخته ..سخت اینه که اعصابم بهم میریزه چیزی نخورم برا من که هر دقیقه یه چرخی میزنمو بزرگترین تفریحم اینه که برم در یخچال و هله هوله بخورررم ۳ ساعت که اون موقع که خونه مامیم اینا بودم مامانم میگفت دیییگه ببند در اون یخچااالو !!!!هرچی میخوای بردار بیا بیرون بخوررر..آخرشم در و میکوبیدم و با دهنی که ۲ لپه پر بود میگفتم هیچیم که نداریم آدم بخورهه سخت که چه عرض کنم طاقت فرساست 

نتیجه : من خیلی هم اندامم متناسبه

ولی جدا از شوخی خیلی این ماههو دوست دارم...با سحر هاش حااال میکنم ..اون موقع که برا بیمارایی که آقای جمشیدی اسمشونو میبره دعا میکنم همش دلم میخواد چند شب بعد بیاد  بگه چند نفرشون شفا گرفتن ..یا افطار هاش موقعی که اسامی خداوند رو میخونن واقعا حس و حال دیگه ای داره...yes4.gifخدایا شکرت که منو لایق دونستی که بخوام و بتونم لذت این عبادت رو بچشم..

از همه کسایی که روزه میگیرن التماس دعااا

حالاکمی اندر احوالات خوابهای شوشویانه بنویسمم

دیشب رفتیم خونه مامی شوشو که گفت بمون اینجا باهم سحری بخوریم و بلند شیم منم قبول کردمو خوابیدیم موقع سحر من بیدار شدم شوشو خواب بود دیدم گفت خیلی لووووس  و بی ادبی فهمیدم داره خواب میبینه آروم در گوشش گفتم چی ام ؟؟؟یه چرخی زد و گفت هااااا؟گفتم : چی ام حامد؟؟گفت همونی دیگه..گفتم چییی؟؟گفت: اه همون...همون..گفتم:چیییی:گفت: نمیدونم ...و مارو بسی شاد کرد نصف شبی و یه غلتی زد و به ادامه خواب شیرینش پرداخت...Superheroچند مین بعد یه تبسمی کرد و گفت : خواهش میکنم بفرمایید خواهش میکنم..نه بابا این حرفا چیهه؟؟؟من :

هنوزم فکرم مشغوله که اونطرف ماجرا که من نمیدیدمش کی بوده؟؟چی خریده براش که اونم میگفته نههه مرسی اینم هی تند تند میگه بفرمایید و اینا..

واکنش من چی بود؟؟هیچی پشتمو کردم بهشو خوابیدم

فردا صبح یقه شوشو را چسبیدم که یالا دیشب خواب کیو میدیدی؟

شوشو:من؟؟؟کی؟؟یادم نیس بخدااا

باشهههه شوشو خااان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:39  توسط توفول  | 

 سلام دوست جونیایییییی خودم

برا بار دوم مینویسم اینا رو  امیدوارم این مثل تا 3 نشه بازی نشه مصداق پیدا نکنه  اینجا که کلا قاط میزنم در حد المپیک

خوندی مدیر بلاگفا؟؟؟؟ آفرین پسر خوبی باش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:30  توسط توفول  | 

سلام

این چه وضعه بلگفاست واقعا؟؟؟؟

بچه ها بخدا یه عالمه تایپ کردم تو ادامه مطلب پست قبلیم.بعد اومدم سر بزنم و نظراتو چک کنم میبینم تمام مطالب پاک شده ...اون موقع که پست رو گذاشتم رفتم تو وبلاگم همشو بود الان یهو پاک شدهحالا بدیش اینجاست که من مطالبو همون موقع تو خود بلگفا تایپ کردم و الان باید اون همه رو دوباره بشینم بنویسم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 12:2  توسط توفول  | 

سلام دوستای خوشملم

خوبین؟؟؟

من برگشتم با یه کوچوووولو تاخیردلم برای تک تک تون تنگولیده شده بود ....ما خدا رو شکر هم میز کام خریدیم و هم کامپیوترو وصل کردیم...خدا رو شکر

جونم براتون بگههه قرار بود از مراسمات عروسی براتون بگم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 9:52  توسط توفول  | 

سلااام به دوستای نازم

حال و احوالتون؟

ما هم خوبیم و زندگی مشترکمونم حالش خوبه

البته که هیچ خونه خودمون نیستیم و همش چترمون پهنه این طرف اون طرف

ایشالا تا چند روز آینده میز کامی جون رو خریداری میکنیم و من از خماری بیرون میام

آخه بهمون قول دیروز رو داده بودن اما وقتی رفتیم گفتن که بار هنوز نرسیده و تا ۲ شنبه باید صبر کنیم

حالا تو این چند روزه شماها میتونین بهم چند تا سایت آپلود عکس بیدردسر و توپ که هی فیلتر هم

نشه معرفی کنین؟؟؟؟

مرسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 16:12  توسط توفول  | 

 

سلاااام عزیزای مننننننننننننننننننننننننن

اومدممممممم بگمممم ممنون همتون هستم به خدا وقتی نظرات و آرزوهای خوشگلتون رو خوندم بالیدم به خودم که همچین دوستای مهربونی دارم خدا رو شکررررررررررر

الان اومدم خونه مامیم اینا ...هنوز خونه خودمون کامپیوتر و اینا رو وصل نکردیم ولی چون دلم هوای همتون رو کرده بود گفتم بیام

خیییییلی دوستون داررم

در اولین فرصت میام از عروسیم میگممممم با کلییییی عکس

خوب بود همه چی خدا رو شکررر

در ضمن یه سو تفاهمی که پیش اومد اینه که من اسمم سارا نیست !!!

باباییم وقتی میخواد لوسم کنه بهم میگه سارا

آخه دیدم چند نفرتون فکر کرده بودین اسمم ساراست...

مریم عزیزم.....الهی قربونت بررررم ممنونتم برای پست خوشگلی برای عروسیم گذاشتی

چقدر تو ماهی بخدا خیلی دوست دارمممممم......خیلی این کارت برام ارزش داشت

ایشالا عروسیت بتونم جبران کنم گلمممم...ایشالا شاهد خوشبختیه همه ی دوستام مخصوصا تو باشم

ستاره جونمم... عزیززززز مهربونم به خاطر پی نوشت خوشگل تو هم ممنون عزیز

باور کن دیروز فقط چند مین تو نت بودم بلاگ کسی رو باز نکردم دیگه....اما امروز اومدم دیدم دست گلت

 درد نکنه خاااانوم...ایشالا عروسی خودت

میبوسمتون خوشگلای من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 12:53  توسط توفول  | 

آخرین پست قبل از عروسی

 

فردا حنابندون پس فردا عروسی

سلام دوستای عزیزمممممممممم خیییلی دلممممممم براتون تنگ شده بخدا

همش بهتون فکر میکنم این روزا ..احتمالا این آخرین پستی باشه که قبل از عروسی مینویسم و این در حالیه که مهمونامون اومدن (اونایی که از شهر دیگه میخواستن بیان) من زودی اومدم این اتاق آپ کنم

کارها داره پیش میره خوشبختانه ...با این همه که ما برا کارامون برنامه ریزی کردیم اما ۲ شبه با حامد ساعت ۱۲ شب شام میخوریم بس که بدو بدو داریم..

خالم که اومد هم لباسمو آود هم گلی که برا ماشین عروسم سفارش داده بودم درست کنن

لباسمو پوشیدم قشنگ بود ....این روزا هی یه پام تو آرایشگاهه یه پام آتلیه ..دیروز یه سر رفتم آرایشگاهم  درستم کرد ساعت ۸ رفتیم آتلیه برای گرفتن عکسای اسپرت..

امروز که رفتم دیدمشون واقعا عالی شده بودن واقعا فیگورامون خیلی طبیعی شده بود..یه چمدون لباس بردیم با خودمون هی تند تند عوض میکردیمو عکس میگرفتیم

فردا هم که حنابندونه به امید خدا فرداش هم عروسی

این ۲ روز هم که مراسم جهاز نما داشتممم که همه از خونه و جهاز و چیدمان خیلی تعریف کردن کلی هم پول و لوازم منزل برام آوردن سر جهازی

امتحاناتم هم روز ۲شنبه تموم شد و در عین ناباوری من همه رو پاس کردم

واقعا خیلی خوشحالم که تو این شرایط اینم به خیر گذشتتت

دیگههههه اتاق صورتیه خوشگلممممم اتاقی که اون همه با باباییم زحمت رنگشو کشیدیم خالیه خالی شد

فقط تختم مونده و کامی جونم

چند روز پیش که بابا داشت کمک میکرد اتاقم رو جمع کنیم یهوو دیدم یه گوشه دراز شده..رفتم براش بالش بردم گفتم خسته ست ...بهش گفتم بابایی چرا رو زمن خوابیدی؟

یهوو گفت: سارا من ازین که داری ازینجا میری خیلی نااحتم و زد زیر گریه

مرد بزرگ چنان هق هقی میکرد که همه افتادیم گریه...من میخواستم دلداری بدم هی قربون صدقش میرفتم اما یهو خودمم ترکیدم

۲۳ سال اشکای بابامو ندیده بودم ....

وای الان که دارم مینویسم هم اشکام جاری شدن...

وابستگی عاطفی اعضای خونواده ی ما خیلی بیشتر از اونیه که تصور کنین

دعا کنین ...لحظات خاصیه در اوج شادی و در اوج غم و دلتنگی

دوستون دارم 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 1:21  توسط توفول  | 

هفته ی دیگه حنابندونهههه

 

سلام سلام

خوبین؟؟؟ بچه ها هفته ی دیگه حنابندونمه هااااااا

وای چقد سریع گذشت بخداااااا یههو استرس همه وجودمو میگیره نیدونم چرا

امروز خواهر شوشو به خاطر کنفرانسی که داشت رفت ایتالیا و حالا کی میاد؟؟؟جمعه !!!! روز حنابندونم

خدا کنه به موقع برسه

امروز مامیمو خواهرم رفتند وسایل داخل یخچال رو چیدند منظورم همون مرغ و ماهی و گوشت و ایناست

که خواهرم با یه سلیقه خاصی ماهی رو جوری تزییین کرده که دمش رو به بالا وایمیسه و خوشگل شده

فک کنننننن خواهر من از دیدن ماهی هم حالش بهم میخوره ..حتی به زور مامیم یه کمی میخوره ..اما

حالا یه دستکش پوشیده بود تا سر بازوشهچین با این ماهیا ور میرفت که نگوعزیزمی

منم چون اوضاع درسا داغونه همش درس خوندم خیلی زور داره تو این شرایط که همه به تب و تاب

مراسمت هستن تو مجبو باشی درس بخونی

اصن مگه میشه خوند؟خدا به خیر کنه !!!دعا کنین

آی خدا یعنی میاد این روز دوشنبه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 0:6  توسط توفول  | 

11 روز مونده به عروسی

 

شلام دوشت جونیای خودم روی ماه همتون رو میبوسم

آخرین اخبار از پخش شدن کارتهای عروسیمون حکایت میکنه....دیروز و امروز طی یک عملیات انتحاری همه ی کارتها رو پخش کدیییییم و هی همه گفتن به به چه کارت خوشملیییییی

ما اییینیم دیگه :دییییییی

دیگه اینکه خونه ی عزیزم رو هم تقریبا آماده کردیم یه تزیین سفید و سبز که به لباس خودم و شوشو جونممممم بخوره

خلاصه این ور بدو اون ور بدو ....به نظرتون یه کاری از قلم نیفتاده؟؟؟؟!!! یکم فکررررررررر

البته خییییییلی هم مهم نیست هااااا اونم اینه که من ۱۳ یه امتحان و ۱۴ دوتا امتحان دارم

به به !!!!!

و جالب تر اینکه مدیونتون بشم اگه در طول ترم تلنگری به این کتب و جزوات مربوطه زده باشم و همچنان هم یه شب من و یه شب شوشو چترمون رو پهن میکنیم خونه های همدیگه

فکر خودتونو مشغول نکنید گفتم زیاد مهم نیست !!!!!

دارم یواش یواش وسایلمو جمع میکنم یه حس عجیبی دارم اتاق صورتی خوشگلمو با همه وسایلاشو جینگولک هاش دوس دارممممم

مامی بابااااااایییییییییی نازنینم خواهرم ...خیلی وابسته ام بهشون ...به همه چیز به همه کس

خیلی سخته بخدا ..

امروز هشتمین ماهگرد عقدمون بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 0:38  توسط توفول  |